آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

210.این چند روز!

پنجشنبه با خاله مونا و امیر اینا رفتیم رستوران چایباغ تو ونک ... غذاش عالی بود ... خلاصه خوش گذشت ... جمعه شب رفتیم خونه ی خاله مریم ... زیر لب آمیتیس یه دونه زده که خوب بعضی وقتا میزنه و تحویلش نگرفتم! شب تا 5:15 نخوابیدی! به زودر خوابیدی دوباره 6 بیدار شدی :(( به زوووووووووووور خوابیدی و دوباره 9 با جییییییییییییییییغ بیدار شدی:( دیگه زنگ زدم به مامانی اومد دنبالمون ... تنت داغ بود ولی نه هماهنگ! دست و پات داغ بود سرت نه! و برعکس!!! خلاصه زنگ زدم به دکتر گفت اگه حالش بهتر نشد عصری بیارش ... و عصری رفتیم ... ویروس دست و پا و دهان گرفتی مامان! قحطی مریضی بود؟؟؟ کف دست و کف پا و داخل دهنت پر از دونه س ! طفلی بمیرم برات:( درد داره دهنت و همش ج...
5 مرداد 1392

208.این چند روز!

اول اینکه کادوی تولد گرفتم:) پیش پیش:دی دوم اینکه امروز اومدم عوضت کنم دیدم سینه و شکمت پر از دونه های ریز ریزه ... مث حساسیت! خلاصه زودی رفتیم دکتر و گفتن که ویروس میتونه باشه! ولی عجیبه که اذیت نشده و این مراحل آخرشه! حالا حدس قریب به یقین اینه که پریروزا دایی اشکان بوست میکرد و تنت از این دونه ها میریخت بیرون بخاطر ریش هاش! نمیدونم دیگه! سوم اینکه دیشب تولد دایی اشکان بود ولی امشب رفتیم خونه ی مامانی اینا:) تولدت مبارک دایی جون :* ...
1 مرداد 1392

199.خسته ام:(

3شبه نمیذاری بخوابم ... خسته م خیلی ... همچنان نمیتونم تو روز بخوابم ... شب هم که اینه وضعم:( خوب چته بچه؟؟؟ با این داروهایی که میخوری آبریزش و کیپ بودن بینی رو هم نداری ... چته مامان؟؟؟ تو رو خدا بگو:(( 1 ساعت و 15 دقیقه س رو پامی ... پدر پام دراومد خوب:( الان هم که رفتی به بازی کردن! ساعت 2:20 دقیقه ی صبحه خوب ... منم آدمم! 
20 تير 1392

197.سرماخوردگی

از پریشب شروع کردی به جیغ زدن تو خواب:( دیروز که بیدار شدی دیدم مماخت کیپه و جیغ زدنت بخاطر ترشحات پشت حلقت بوده که راه نفست رو میبسته و نمیذاشته درست نفس بکشی و تو هم چون نفس کم میاوردی جیغ میزدی:(  دیشب هم خاله مهسا اینا اینجان و درگوشی میگم که شاید خاله باز باردار باشه:) حالا فردا جواب آزمایشش رو میگیره ... ایشالا که خیره:) دیشب هم باز کلی جیغ زدی و وقتی بابا گذاشتت تو جای خودش خوابت برد! صبح هم گذاشتمت پیش خودم تو تخت و اومدی تقریبا زیر من خوابیدی:دی بیحس شده بود یه طرفم ولی تو خوابیدی لااقل:)  بیدار که شدی زنگ زدم به مطب دکتر و دیگه خانم منشی ما رو میشناخت و برام جالب بود:) خلاصه 12:30 وقت داد بهمون و رفتیم پیش دکتر ... ...
18 تير 1392

192.دماوند

دیروز آبگوشت پختم ... یعنی از عصر داشت میپخت ... مرتضی گفت ظهر بگو مامان اینا هم بیان اینجا ... منم هوس کردم بجای اینکه بیان اینجا غذامون رو برداریم بریم دماوند! افشین اینا هم اونجا بودن آبگوشت هم دورهمی میچسبه ... خلاصه جمع کردیم و رفتیم ... عجب چیزی شده بود ... دیگه استخووناشم نرم شده بود:دی بدبخت تقریبا 1 روز پخته بود!  تا شب اونجا بودیم و بعد راه افتادیم ... رسیدیم سر جاده دیدیم اوووووووووووووه چه ترافیکی ... خلاصه که دوباره دور زدیم و برگشتیم شب همونجا موندیم:) البته آمیتیس نمیدونم چرا اونجا بد میخوابه:( شب پدرمون رو درآورد ولی لااقل تو اون ترافیک برنگشتیم:) نکته ی جالب این دماوند این بود که آنیتا داشت غذا میخورد ... به ماست که...
14 تير 1392

189.ساری

ما یه دوست قدیمی داریم به اسم عمو مجید و خاله فهیمه ... این دوستای گلمون در حقیقت  مجید هم دانشگاهی دایی آرش بوده ولی خوب خیلی با هم دوستیم ... الان یکسالی میشه که رفتن عمان زندگی میکنن ... فهیمه هفته ی پیش برام اس ام اس داد که 1 ماه اومدن ایران ... برگشتنه از مشهد گفتم بریم ببینیمشون ... خلاصه رفتیم ساری !  بسیار بسیار گرم بود و شرجی! رسما کلافه شدیم از گرما ... شب رسیدیم و بعد از چاق سلامتی :) خوابیدیم و فردا صبحش هم رفتیم بازار گردی:) و عصری هم برگشتیم:) بسیار خوب بود و خوش گذشت با وجود کم بودنش:) ولی واقعا دلمون براشون تنگ شده بود:) راستی خاله زحمت کشیده برای شما لباس های خوشگل آورده :* ...
12 تير 1392